تبلیغات
پلک های ابری - سید محمدعلی جمالزاده

پلک های ابری

مجتبا شاه آبادی فراهانی

 

سید محمدعلی جمالزاده

 

نوع مطلب :

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

چهارشنبه شبی که سرنوشت من نوشته شد

مرحوم سیدمحدعلی جمالزاده اولین داستان نویس ایرانی است كه به شیوه نوین داستان نویسی در ایران روی آورد و داستان فارسی شكر است از ایشان لقب اولین داستان فارسی را به خود گرفته است ( داستان به معنای واقعی و با اسلوب و شیوه داستان نویسی حاضر) حال چگونگی نویسنده شده جمالزاده را از زبان خود ایشان كه در مجله فرهنگی و هنری بخارا شماره‌ی هشتم مهر و آبان ۱۳۷۸ صفحه ۳۷۰ چاپ گردیده است می‌خوانیم.

چنانکه شاید خوانندگان این سطور بدانند در موقع نخستین جنگ عمومی عده ای وطن پرست ایرانی به ریاست آقای سید حسن تقی زاده در برلن گرد آمدند تا در راه نجات ایران از تسلط روس و انگلیس كوشش هایی به عمل آورند و از جمله كارهای آنها یكی نیز تأسیس روزنامه ای بود ماهیانه به اسم كاوه كه شماره اول آن در ۱۸ ربیع الاول ۱۳۳۴ هجری قمری با تصویر كاوه ی آهنگر و بیرق طغیان به دست و به این بیت:

كسی كو هوای فریدون كند

سر از بند ضحاك بیرون كند

آغاز گردید و پس از شش سال انتشار  مرتب شماره ی فوق العاده ی غره ی شعبان ۱۳۴۰ قمری پایان یافت. مرحوم میرزا محمد خان قزوینی هم كه از پاریس به برلن آمده بود در حقیقت از مؤمنین این روزنامه بود.

زمانی بود كه آلمان شكست خورده بود و روزگار كاوه تعریفی نداشت و یاران متفرق شده بودند و در اداره به جز آقای تقی زاده و من از محورین كسی باقی نمانده بود و سرمقاله ی كاوه در تحت عنوان استمداد انتشار یافت و اضطراراً نوشتیم:

ما نویسندگان كاوه كه همه ی اوقات خودمان را صرف نشر علوم و حقایق و جهاد با جهل و تعصب می كنیم و هوس زیادی هم به این خدمت داریم و حاضریم همه ی پشت كار و وقت خود را برای تتبع و تحریر مقالات و تألیف كتب علمی ... مصروف بداریم و در مقابل آن زندگی با وسعتی هم فعلاً نمی خواهیم ... به اهل فضل دوستان معرفت خطاب كرده متمنی هستیم ده نفر صاحبان همت پیدا شود كه هر كدام دویست تومان نقد و فوری برای استحكام اساس كاوه بدهند.

ولی افسوس كه كاوه نتوانست ادامه پیدا كند.

وقتی هنوز رفقا متفرق نشده بودند با هم قرار گذاشتند كه شبهای پنجشنبه و یا به قول فرنگی مآبها چهارشنبه شبها را پس از شام در اداره‌ی كاوه كه در كوچه‌ی لایب میتز شماره‌ی ۶۴ واقع بود جمع بشوند و با صرف یك فنجان چای ساده درباره‌ی مباحث علمی و تاریخی و ادبی صحبت بدارند.

اشخاصی كه در این مجلس حاضر می‌شدند از قبیل آقایان قزوینی و تقی‌زاده و میرزاده محمدعلی خان تربیت و ابراهیم‌پور داود و حسین كاظم‌زاده و میرزا فضلعلی آقای مجتهد تبریزی همه اهل علم و فضل و تحقیق بودند و ضمناً مرا نیز به منظور خدمتگزاری اجازه‌ی حضور دادند.

بنا بود هر شب یك نفر مخارج قند و چای را از عهده بر‌آید و در همان شب نیز مقاله‌ای یا مطلبی را كه در طی هفته حاضر ساخته برای یاران بخواند. رفقا جمله از اجله‌ی اصحاب فضل و كمال بودند و مقاله‌های بسیار سودمند و محققانه آوردند تا سرانجام نوبت به من تهیدست چنته خاتلی رسید. روزها و شبها در فكر بودم كه من بی كتاب چه تحفه‌ای می‌ـوانم تقدیم دارم كه شایسته‌ی آن چنان بزرگوارنی باشد كه همه اهل كتابند. ترس و واهمه بر وجودم استیلا یافته و سخت نگرانم داشته بود. عاقبت به فكرم رسید كه داستانی بنویسم و با هزار ترس و لرز داشتان فارسی شكر است را نوشتم و بال ملخ به بارگاه سلیمان بردم و با عرض معذرت و شرمندگی به قرائت آن پرداختم. هر لحظه منتظر بودم كه رفقا (بخصوص قزوینی) به صدا درآیند كه جوانك بی تمیز این لاطایلات شایسته‌ی چنین محفلی نیست و مكرر كلام را قطع نموده به قیافه‌ی حضار می نگریستم كه اگر زیاد بیزاری دیدم دردسر را كوتاه بیاورم و چقدر مایه‌ی تعجبم گردید وقتی دیدم كه همه به دقت گوش می‌دهند و چنان وانمود كه بدشان نیامده است. مخصوصاً مرحوم قزوینی جلب توجهم را نمود كه با آن چشم‌های اتشابر كه كنجكاوی مستمر در آن مشعلدار بود سر را نزدیكتر آورده و با گردن كشیده با ششدانگ حواش گوش می‌دهد.

وقتی داستان به پایان رسید معلوم شد بد از آب در نیامده و مقبول طبع دیرپسند آقایان واقع گردیده است. تشویق بزرگوارانه‌ی سرورهای محترم به جایی رسید كه در همان شب و همان ساعت سكه‌ی نویسندگی بر زره ناسره‌ی وجودم خورد و مهر قطعی و دائمی نویسندگی بر دامن دفتر سرنوشت من زده شد و از سایه‌ی عنایت آمیخته به دلالت و هدایت آنها نویسنده از آب در آمدم و از آن تاریخ یعنی درست چهل سال پیش تا به این ساعت كه این سطور را می‌نویسم این دو انیس و مونس رو سفید و روسیاه یعنی قلم و قرطاس دست از سرم برنداشته‌اند و اطمینان دارم كه تا به لب گور همراه و همركابم خواهند بود.