پلک های ابری

مجتبا شاه آبادی فراهانی

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

 

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم?
زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آن چه می بینم نمی خواهم
و آنچه می خواهم نمی بینم ... !
                                                         
                                                      محمدرضا شفیعی کدکنی

برگرفته شده از کتاب: مجموعه اشعار استاد محمدرضا شفیعی کدکنی، در کوچه باغ های نیشابور


رسول یونان

 

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

می خواهم بی خیال باشم

اما نمی توانم

ناله ی گربه

مقاومتم را می شکند

در را باز می کنم

به خانه می خزد

                        میان برف و زوزه ی باد

او به خانه ام می آید و

سگی از درونم بیرون می رود.

رسول یونان


برگرفته شده از سایت:http://rasul-yunan.blogfa.com/

آزاده بشارتی

 

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

پنج شعر از آزاده بشارتی
۱

در یك همه‌پرسی دونفره/ من به تو رای دادم 
تو به خودت

۲

دیوارهای بلند را دور خانه‌های كوچك می‌كشند
من خانه‌ی بزرگی نیستم
اما 
دیوار كوتاهی دارم

۳

سازدهنی‌ات را به من ببخش
صدایی باشم پراكنده
از زخم‌های مردی كه با دندان‌های افتاده
یكی در میان
می‌خندد

۴

تونلی بین دندان‌هایم
اتوبانی بر پیشانی‌ام
زندگی عزیز
مرگ، آخرین برگ برنده‌ات باشد، باید

۵

ماهی غمگینی هستم
که برای آزادی
به تورهای دیگر پناه می‌برد
نمی‌دانستم
تورهای تازه بر دوش صیادهای تازه لم داده‌اند!



کورش رنجبر

 

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

سه شعر از کورش رنجبر

۱

بغض در فنجان نمی‌شكند
وقتی كنار فنجان تو فنجانی نیست
و جای خالی پر از هوایی است
كه بوی دلتنگی می‌دهد
فنجان از بغض می‌شكند

۲

از باران دیشب 
به اندازه‌ی یك سینی كوچك
آب روی پله‌ها جمع شده است
كمی ابر و چند شاخه‌ی درخت سیب در آن پیداست
نه كلاغی روی آن نشست
نه بادی وزید
نه آسمان آبی شد
سیگار می‌كشم و به آن نگاه می‌كنم
دوستش دارم
شبیه تنهایی من است

۳

در فصل انار آمده بودی و بوی خرداد می‌دادی
شب در میان باغی بودیم
كه شب از دیوارهایش بالا آمده بود
گفتم قدم بزنیم
دلهره‌هایمان را به شب آویختیم
و یك صدا آواز خواندیم
به رقص برگ‌ها نگاه كردیم
به هیزم‌های خشكی كه می‌سوختند
تو را مهربان یافتم
و به خودم قول دادم انار را از یاد نبرم

منبع: http://www.farheekhtegan.ir/content/view/21114/40/



لیلا کردبچه

 

نویسنده:مجتبا شاه آبادی فراهانی

یك شعر از لیلا كردبچه
خاله سوسكه 


 سی ساله‌ام 
و اگر دوباره قدم را 
با زنگ خانه كسی اندازه بگیرم
دیگر 
دری به رویم باز نخواهد شد 

سی ساله‌ام 
و اگر دوباره بود و نبود كسی را بهانه بگیرم
جیغ كلاغی
آسمان قصه‌هایم را جریحه‌دار خواهد كرد 

سی ساله‌ام 
و این یك جمله خبری غمگین است 

غمگین 
برای دری كه باز اگر نشود 
غمگین
برای قصه‌ای كه آغاز اگر نشود 
غمگین
برای سكوت سیاهی كه بعد از این با او
شب‌های خانه‌ام را قسمت می‌كنم 
 
آی سوسك سیاه همخانه‌ام!
من یكی نبودِ تمام شب‌هایم را 
با فكر تو خوابیده‌ام
خاله قِزی چادر یزی كفش قرمزی كودكی‌ام 
كه هربار نوار قصه جمع می‌شد
پدر تكه‌ای از داستانت را كوتاه‌تر می‌كرد 
 
دیگر از تو چیزی نمانده است طفلك بیچاره !
چادر سیاه كوچك آواره !
قصه‌ها گاهی
با كودكی‌ها تمام می‌شوند
و بچه‌ها برای فهمیدن این حرف‌ها
هنوز بچه‌اند
 


  • تعداد کل صفحات:17 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...